چقدر بوده ام و ندیده ای تو مرا
چقدر نبوده ای تو و
دیده امت بارها ...
چقدر بوده ای و نخواسته ام که هست باشی
چقدر خواسته بودمت و نخواستی
که آسان باشی ...
چشم هایت
سعی صفا و مروه من است
وقتی هروله می کنم
میان تشنگی و دوست داشتنت ...
راه فرار در من است
از من بگریز ...
پنجره نشسته بود میان برف
سکوت به صورتش پنجه می کشید
تو نبودی
التهاب نبود
صدا
همصدا نداشت
در ، حلقه را نمی شناخت
باغ ، در ابتدای خود عقیمی می کرد
من ، گذشته بود
باد گشته بود ...
دلم عشق می خواد
یک عشق خیلی خیلی بزرگ
نه از این ها که
تا سرم رو بگذارم روی شانه اش
گشت ارشاد بیاد بگه :
آقا نامحرمه حاج خانوم ! ولش کن !!!
خدا
در من نشسته و من در به در به دنبالش
با هزاران صورتک ...
سختی کوه و دریا و چشمه و فریب ...
باران مرا بشوی و ببر
این ناودان منم
که معکوس ایستاده ام ...
من می نشینم
تو ببار
تو بیا
من می گریم
به سادگی نمی شود
که از بهار دل برید ...
یکی بودی
با هزاران تقسیم و گاهی تسهیم
هزاران نفر در منند
دیوانه یکی شدن با تو ...
خدایا
خدایا
خدایا مددی
که از این کافرانگی برهم ...
مدتی است عجیب ذهن و دلم را به خودش مشغول کرده است
گمانم نشستن کنار نامش هم، افتخاری ست برای همچو منی که عشق می شناسدم
و من می خواهمش . فقط می خواهمش همین.
دو واژه ناب و شگفت و کنار هم " رفیق اعلی " را می گویم
فکرش را بکن درگیر عشق کسی باشی که عشق بازی اش می ارزد به هم آغوشی با تمام دنیا.
گریه و اشک در دوری و فراقش ، دریا دریا شور و شوق بر می انگیزد
و انتظار کشیدن برای او هر چقدر هم سخت و طاقت سوز ، آغوشی دارد قرن گیر .
حتی فکرش هم این کلمات را می سوزاند همچنان که من داغی این حروف سربی را زیر
پوست انگشتانم حس می کنم ...
چطوری از تو بخواهم که بیایم که بیایی که بمانم که بخواهی . چطوری خودت بگو ...
حریری از مه و ابر
زیر آن
باغی پر از بهار
این روزها
از همیشه پوشیدنی ترم
این که یک بار بیایی با طعم سیب
بعد تورا بخورند به تهمت شیرینی
این که جاری شوی
در رگ حوا
تا سجده شیطان، سهل ممتنع باشد
این که بگویند آدمی
اما نه!
تو یک زنی ...
چه تفاوتی دارد چند بار
خرقه خلقت را پوشیدن و بدر آوردن ...
رفتن و نرسیدن
رفتن و نرسیدن
رفتن و نرسیدن
به زندگی بیشتر شبیه است تا
ماندن و انتظار را به مرداب ریختن ...
برای رسیدن به آرامش
باید اول از تو عبور کرد
که پر از سنگلاخی و بیابانی
برای رسیدن به تو
باید از چه ها گذشت ؟
می ترسم از خودم بیرون بریزم
هوای گرگ مادر زاد برای ریه های سادگی ام خطر دارد
می ترسم از خودم وقتی می بینم بعد از این همه سال دوری و جدایی ، دلی ندارم که
برای کسی بطپد . واضح تر بگویم دلم برای کسی تنگ نشده است . یواشکی تر بگویم
نباید میان آدم ها باز گردم
این ها را این جا می نویسم که بی زائر است و خالی از سکنه .
از روزی که انسانم گم شد و رنج جستجو پریشان و خسته ام کرد خو کردم به قفس آسمان.
به تنم ،خودم ، از بالا ، پایین، یک وری و چند وری ،حتی نگاه کردم به آیینه نداشته صورت شکسته ام
دیدم از هرکسی مناسب ترم برای وصلت با مرگ .
از این که بخواهم در لباس سپید عشق، کسی را معطل خودم کنم بیزارم...
وااااااااااااااااای این حرف ها از کجا آمد . وقتی شروع کردم به نوشتن به مقصدی آمده بودم
حالا حتی یادم نمیاید چرا این جایم . برای چه این جا می نویسم . من که به هیچ کجا متعلقم
این خانه را چرا نگه داشته ام برای کدام مبادای زمخت از رفتار و ریخت افتاده ...............هان ؟
دلم گرفته از خودم
از این همه سرگردانی
از این روزهای پایان اما نقطه سر خط
کاش پیدا شوم
تا این رنج بیهوده را
فریاد
فریاد
فریاد ...
در سکوت به دنیا بیارمش ...
این جانب نوشت : چه مزه می دهد بی چرک نویس نوشتن . چه مزه می دهد نوشتن
برای خواننده ای که کارش نخواندن است و فراموشی ...
برف در تابستان
بهار با مرگ
و باران در آغوش دریا
این چه سرنوشت مضحکی است
که به انسان من می بارد ...